آن چنان محو تماشای غزالی دگری

که از آهوی پریشان خودت بیخبری

 

غافل از حال دلم هستی و من می دانم

دردهای دل من درتو ندارد اثری

 

اگر او خواست که من عاشقِ زارت باشم

چیست از عشق تو این خون جگری، دربدری

 

نیست سوزنده‌تر و سخت تر از این ، دردی :

آسمان داشته باشی نتوانی بپری!

 

رو شده دستِ تو در وسوسه کردن اما

در تب وتاب شراب از همه سرمست تری

 

ای که یک عمر به دنبال تعقُل بودی

آبروی دل دیوانه ی ما را نبَری

 

جان پر طاقت شاعر به چه روزی افتاد

نکند منتظری تا به مزارش ببری

 

#زهراضیایی